تاریخ امروز :
انجمنهای تخصصی علمی  فرهنگی پرشین وی
تبلیغات
صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج 1 تا 10 از 82 مجموع
  1. #1
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض اشعار و جملات زیبا در وصف مادر

    آسمان را گفتم
    می توانی آيا
    بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
    روح مادر گردی
    صاحب رفعت ديگر گردی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    کهکشان کم دارم
    نوريان کم دارم
    مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
    ***
    خاک را پرسيدم
    می توانی آيا
    دل مادر گردی
    آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    بوستان کم دارم
    در دلم گنج نهان کم دارم
    ***
    اين جهان را گفتم
    هستی کون ومکان را گفتم
    می توانی آيا
    لفظ مادر گردی
    همهء رفعت را
    همهء عزت را
    همهء شوکت را
    بهر يک ثانيه بستر گردی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    آسمان کم دارم
    اختران کم دارم
    رفعت وشوکت وشان کم دارم
    عزت ونام ونشان کم دارم
    ***
    آنجهان راگفتم
    می توانی آيا
    لحظه يی دامن مادر باشی
    مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    باغ رنگين جنان کم دارم
    آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم
    ***
    روی کردم با بحر
    گفتم اورا آيا
    می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
    پای تا سر همه مادر گردی
    عشق را موج شوی
    مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    بيکران بودن را
    بيکران کم دارم
    ناقص ومحدودم
    بهر اين کار بزرگ
    قطره يی بيش نيم
    طاقت وتاب وتوان کم دارم
    ***
    صبحدم را گفتم
    می توانی آيا
    لب مادر گردی
    عسل وقند بريزد از تو
    لحظهء حرف زدن
    جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
    گفت نی نی هرگز
    گل لبخند که رويد زلبان مادر
    به بهار دگری نتوان يافت
    دربهشت دگری نتوان جست
    من ازان آب حيات
    من ازان لذت جان
    که بود خندهء اوچشمهء آن
    من ازان محرومم
    خندهء من خاليست
    زان سپيده که دمد از افق خندهء او
    خندهء او روح است
    خندهء او جان است
    جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
    روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
    ***
    کردم از علم سوال
    می توانی آيا
    معنی مادر را
    بهر من شرح دهی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
    قدرت شرح وبيان کم دارم
    ***
    درپی عشق شدم
    تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
    ديدم او مادر بود
    ديدم او در دل عطر
    ديدم او در تن گل
    ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
    ديدم او درپرش نبض سحر
    ديدم او درتپش قلب چمن
    ديدم او لحظهء روئيدن باغ
    از دل سبزترين فصل بهار
    لحظهء پر زدن پروانه
    در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
    بلکه او درهمهء زيبايی
    بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
    همه جا پيدا بود
    همه جا پيدا بود


  2. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما شهرزاد برای ارسال این پست سودمند:


  3. #2
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    تاج از فرق فلک برداشتن ،

    جاودان آن تاج بر سرداشتن :

    در بهشت آرزو ره یافتن،

    هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

    روز در انواع نعمت ها و ناز،

    شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

    صبح از بام جهان چون آفتاب ،

    روی گیتی را منور داشتن ،

    شامگه چون ماه رویا آفرین،

    ناز بر افلاک اختر داشتن،

    چون صبا در مزرع سبز فلک،

    بال در بال کبوتر داشتن،

    حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

    شوکت و فر سکندر داشتن ،

    تا ابد در اوج قدرت زیستن،

    ملک هستی را مسخر داشتن،

    برتو ارزانی که ما را خوش تر است

    لذت یک لحظه "مادر" داشتن !


  4. #3
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    خدا انداخت زير پای مادر

    بهشتی کز همه چيز است برتر

    اگر خواهی شوی مهمان جنت

    نداری بهتر از مادر تو نعمت

    بود شرط بهشت اين حرف آخر

    که باشی خاک زير پای مادر


  5. #4
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    تویه شبها و روزهای قصه زندگیم تویی تنها تک ستاره

    برای رسیدن به خدا تو میدی امید برای فردای دوباره

    وقتی که با من کسی نموند تو با مهربونی پیشم موندی

    تویه بازیهای زندگی حرف من رو نگفته از دلم خوندی

    وقتی از غربت دلگیر شبها خسته میشدم تو بیدار بودی

    برای نشوندن گل علاقه در باغ قلبم تو موندگار بودی

    لحظه ای که گریه میکردم در شبهای گم شدن ستاره ها

    تو به من خنده هدیه رو میکردی با همه ایما و اشاره ها

    ماه قصه های بارون در میون شبهای پریشون تو بودی

    پناهم در رسوندن به مسیر جاده آرزو در خزون تو بودی

    از دلهره ی خواب و ترس شبها مونده اشک چشمانت

    فرش سرخ کوچه پس کوچه های کودکیم نگاه مهربانت

    تو رو چه بخونم تو که همیشه بودی درمون دل مجنونم

    از بیقراریهای دلت چی بگم که فکر نکنی من دیوونم

    دوست دارم سر رو پات بزارم و گریه کنم باز دوباره

    شبهای دلواپسی این عاشقت هیچ وقت تمومی نداره

    اگه شد میخام که من پروانه بشم و به دور سرت بگردم

    دست کشیدنت روی سر من بشه تسکین برای دردم

    تویه خواب و خیال قصه های کودکیم با تو سفر میکنم

    با شیپور دوست دارم تورو ز راز دل خود با خبر میکنم

    دو سه بیت غزل عاشقونه برای خاطراتت که میمونه

    خوندنش من رو آروم میکنه تویه دلتنگی های پر بهونه

    عطر و بو گلهای عاشقی من و لحظه ای راحت نمیزاره

    برق نگاه مهربونت برای تنهایی هام فرصت نمیزاره

    هیچ یادم نمیره دیروز دستای گرمت تویه دستم بود

    تو دوران کودکی حرفای قشنگت درمون دل خستم بود

    وقتیکه تویه آسمون ها شب موج میزنه تو نور چشامی

    تموم اسمها فراموشن اما تو تنها اسم مونده رو لبامی


  6. تشکرها از این نوشته :


  7. #5
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    مادر اي يگانه ام



    خوبي ومستانه ام



    دوريت باشد غمم



    ميكند ديوانه ام





    اي كه تو بعد از خدا



    عشق صادق در زمين



    تا كه دلتنگ مي شوم



    تو هستي وهمين





    از شقايق گل تري



    كعبه ي عشق مني



    من طوافت ميكنم



    تو ز هرحج بهتري





    آن بهشت در پاي تو



    خود بگير زيرت مرا



    تا كه مستانه روم



    ماه در شبهاي تو


  8. تشکرها از این نوشته :


  9. #6
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    یک نفر منتظرم هست که باید بروم


    عاشق و دربه درم هست که باید بروم

    به خدا او همه سالار دل و روح من است

    غیرت و تاج سرم هست که باید بروم

    دردو داروی دلم اوج خیال غزل است

    سایه اش دو رو برم هست که باید بروم

    او که پیغام فرستاد که کی میایی

    هر نفس یاور من هست که باید بروم

    پا اگر نیست مرا با دل و جان خواهم رفت

    مادرم منتظرم هست که باید بروم ......


  10. تشکرها از این نوشته :


  11. #7
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    مادرم مرکز يک دايره پر معناست
    مادرم بوي بهشت، بوي تمام گلهاست
    مادرم بوي تب و رنج و غم و غصه ماست
    مادرم عشق براي گذر از سختي هاست
    زير پاي مادران جنت و مينوي خداست
    دل اگر هست به گيتي دل مادرهاست
    غم ندارد کسي دوست چو مادر دارد
    لنگر کشتي عشق ،عاطفه مادرهاست
    مثل گلبرگهاي رنگين گل سرخ بهار
    دل خونين چون درياي غم مادرهاست
    راه با پاي پر از ابله گر مي پويي
    راه دل رو که آن راه دل مادرهاست...


  12. #8
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    آهسته باز از بغل پله ها گذشت
    در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
    اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
    او مرده است و باز پرستار حال ماست
    در زندگي ما همه جا وول ميخورد
    هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
    در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
    بيچاره مادرم
    هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
    آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
    امروز هم گذشت
    در باز و بسته شد
    با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
    چادر نماز فلفلي انداخته بسر
    کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
    او فکر بچه هاست
    هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
    بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
    او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
    آمد بجستجوي من و سرنوشت من
    آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
    آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
    هر شب در آيد از در يک خانه فقير
    روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
    او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
    تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
    در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
    هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
    اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
    اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
    مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
    در ، باز و سفره ، پهن
    بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
    يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
    او مادر من است
    انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
    با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
    روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
    اما قطارهاي پر از زاد آخرت
    وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
    اين مادر از چنان پدري يادگار بود
    تنها نه مادر من و درماندگان خيل
    او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
    خاموش شد دريغ
    نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
    با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
    ناهيد ، لال شو
    بيژن ، برو کنار
    کفگير بي صدا
    دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
    او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
    اقوامش آمدند پي سر سلامتي
    يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
    بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
    لطف شما زياد
    اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
    اين حرفها براي تو مادر نميشود .
    پس اين که بود ؟
    ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
    ليوان آب از بغل من کنار زد ،
    در نصفه هاي شب .
    يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
    نزديکهاي صبح
    او زير پاي من اينجا نشسته بود
    آهسته با خدا ،‌
    راز و نياز داشت
    نه ، او نمرده است .
    نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
    او زنده است در غم و شعر و خيال من
    ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
    کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
    آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
    هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
    او با ترانه هاي محلي که ميسرود
    با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
    از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
    اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
    او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
    وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
    لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
    وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
    تا ساختم براي خود از عشق عالمي
    او پنجسال کرد پرستاري مريض
    در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
    اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
    تنها مريضخانه ، باميد ديگران
    يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
    در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
    پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
    صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
    طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
    درياچه هم بحال من از دور ميگريست
    تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
    يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
    مادر بخاک رفت .
    آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
    او هم جواب داد
    يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
    معلوم شد که مادره از دست رفتني است
    اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
    شايد که جان او بجهان بلند برد
    آنجا که زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
    اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
    يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
    اما خلاص ميشود از سرنوشت من
    مادر بخواب ، خوش
    منزل مبارکت .
    آينده بود و قصه بيمادري من
    ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ
    من ميدويدم از وسط قبرها برون
    او بود و سر بناله برآورده از مغاک
    خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
    ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
    خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
    ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
    باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
    چشمان نيمه باز :
    از من جدا مشو
    ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
    انگار جيوه در دل من آب ميکنند
    پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
    خاموش و خوفناک همه ميگريختند
    ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
    دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
    وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
    يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
    ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
    تنها شدي پسر .
    باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
    ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
    پيراهن پليد مرا باز شسته بود
    انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
    بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
    تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
    ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
    اما خيال بود
    اي واي مادرم


  13. #9
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    تاج از فرق فلک برداشتن
    جاودان آن تاج بر سرداشتن
    در بهشت آرزو ره یافتن
    هر نفس شهدی به ساغر داشتن
    روز در انواع نعمت ها و ناز
    شب بتی چون ماه در بر داشتن
    صبح از بام جهان چون آفتاب
    روی گیتی را منور داشتن
    شامگه چون ماه رویا آفرین
    ناز بر افلاک اختر داشتن
    چون صبا در مزرع سبز فلک
    بال در بال کبوتر داشتن
    حشمت و جاه سلیمانی یافتن
    شوکت و فر سکندر داشتن
    تا ابد در اوج قدرت زیستن
    ملک هستی را مسخر داشتن
    بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
    لذت یک لحظه مادر داشتن !

    از "فریدون مشیری"


  14. #10
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    May 2011
    ارسالها
    890
    تشکر
    4,442
    تشکر شده 6,690 بار در 2,012 پست

    پیشفرض

    " فرشته ی کودک "

    کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :
    « می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستید .
    اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی
    به آنجا بروم ؟ »
    خداوند پاسخ داد : « از ميان بسياری از فرشتگان ، من يکی را برای تو در نظر گرفته ام .
    او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . »
    اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه .
    اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست .
    خداوند لبخند زد : « فرشته ی تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند
    خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . »
    کودک ادامه داد : « من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها
    را نمی فهمم ؟ »
    خداوند او را نوازش کرد و گفت : « فرشته ی تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد ، که چگونه صحبت کنی . »
    کودک با ناراحتی گفت : « وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟ »
    خداوند برای اين سئوال هم پاسخی داشت : « فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی . »
    کودک سرش را برگرداند و پرسید : « شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ »
    خداوند گفت : « فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . »
    کودک با نگرانی ادامه داد : « اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود . »
    خداوند لبخند زد و گفت : « فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود . »
    در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :
    « خدايا! اگر بايد همين حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد . »
    خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهمیتی ندارد .
    می توانی او را مادر صدابزنی . »


صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات تاپیک

Users Browsing this Thread

کاربراني که از تاپيک ديدن ميکنند 2 (0 عضو خانواده 2 مهمان عزيز ما)

کلیدواژه های این مبحث

قوانین ارسال

  • نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
  • نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •